بر سفرهی هفت سين نشستن نيكوست
هم سنبل و سيب و دود ِ كُندر خوشبوست
افسوس كه هر سفره كنارش خالی ست
از پاره دلی گمشده يا همدم و دوست
هر چند زمان بزم و نوش آمده است ،
بلبل به خروش و گل به جوش آمده است ،
با چند بهار ، لالهی خفته به خاك ،

باز هم قلبی به پایم اوفتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم درگیر و دار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد
***
باز هم از چشمه لبهای من
تشنه ای سیراب شد، سیراب شد،
باز هم در بستر آغوش من
رهروی در خواب شد، در خواب شد
.jpg)
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
از این زمانه دلم سیر می شود گاهی
عقاب تیز پر دشتهای استغنا
اسیر پنجه تقدیر می شود گاهی
صدای زمزمه عاشقانه آزادی
فغان و ناله شبگیر می شود گاهی
نگاه مردم بیگانه در دل غربت
به چشم خسته من تیر می شود گاهی
مبر زموی سپیدم گمان به عمردراز
جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی
بگو اگر چه به جایی نمی رسد فریاد
کلام حق دم شمشیر می شود گاهی
بگیر دست مرا ای آشنای درد بگیر
مگو چنین و چنان دیر می شود گاهی
به سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک
محبت است که زنجیر می شود گاهی.....
دیگه دنیا واسه من تاریکه
زندگی کور رهی باریکه
آخر قصه من نزدیکه
این منم از همه جا وامانده
از همه مردم دنیا رانده
رانده و خسته و تنها مانده

ای خدا ای خدا ای خدا
عشق بی غم توی خونه
خنده های بچه گونه
به دلم شد آرزو
بازی عمرم رو باختم
کاخ امیدی که ساختم
عاقبت شد زیرو رو
ای خدا ای خدا ای خدا
***
ای بهار
ای بهار
ای بهار
تو پرنده ات رها
بنفشه ات به بار
می وزی پر از ترانه
می رسی پر از نگار
هرکجا رهگذار تست
شاخه های ارغوان شکوفه ریز
خوشه اقاقیا ستاره بار
بیدمشک زرفشان
لشکر ترا طلایه دار
بوی نرگسی که می کنی نثار
برگ تازه ای که می دهی به شاخسار
چهره تو در فضای کوچه باغ

شعر دلنشین روزگار
آفرین آفریدگار
ای طلوع تو
در میان جنگل برهنه
چون طلوع سرخ عشق
چون طلوع سرخ عشق
پشت شاخه کبود انتظار
ای بهار
ای همیشه خاطرات عزیز
عاقبت کجا ؟
کدام دل ؟
کدام دست ؟
آشتی دهد من و ترا؟
تو به هر کرانه گرم رستاخیز
من خزان جاودانه پشت میز
یک جهان ترانه ام شکسته در گلو
شعر بی جوانه ام نشسته روبرو
پشت ای دریچه های بسته
می زنم هوار
ای بهار
ای بهار
ای بهار ...
دل به غم سپرده ام
درعبور سال ها
زخمی از زمانه و
خسته از خیال ها
چون حکایتی مگو
رفته ام ز یادها
برگ بی درختم و
در مسیر بادها
نه صدایی ... نه سکوتی ... نه درنگی ... نه نگاهی
نه تو را مانده امیدی ... نه مرا مانده پناهی
نیش ها و نوش ها چشیده ام
بس روا و ناروا شنیده ام
هر چه داغ را به دل سپرده ام
هر چه درد را به جان خریده ام
در مسیر بادها
هر چه داغ را به دل سپرده ام
هرچه درد را به جان خریده ام
در عبور سال ها
نه صدایی ... نه سکوتی ... نه درنگی ... نه نگاهی
نه تو را مانده امیدی ..... نه مرا مانده پناهی

http://adsclick.ir/signup.php?from=azadi_parvaz_f

تو فقط یه پل می خواستی که بری
من واست یه آرزوی خوب دارم
آرزوی من کم..
منه بی نام و نشون
اینه که تو خوش باشی
اینه که تو گل باشی
آرزوی منه کم..
منه بی نام و نشون
اینه که تو لحظات دیگه هیچکی واسه تو یه پل نشه
دیگه هیچکی واسه تو مثله پل خراب نشه...
من از روى خودخواهى و خوشگذرانى و يا براى فساد و ستمگرى قيام نكردم ، بلكه قيام من براى اصلاح در امّت جدّم مى باشد مى خواهم امر به معروف و نهى از منكر كنم و به سيره و روش جدّم و پدرم على بن ابيطالب عمل كنم.

گفتی از یاد تو میرم
نه عزیزم مگه میشه
به جا چشمام قلبم اما پیش توست تا به همیشه
فاصله بین من و تو تا کجا دنباله داره
قسمت این بود که جدا بمونیم از هم تا همیشه
روز موعود مطمئن باش که زیاد هم دور نیست
من کنار تو وتو هم مال منی تا به همیشه
نمی دونم که کجا و با که هستی
نمی خوامم که بدونم
با تو من خونه ای ساختم
توی قلبم تا همیشه
مگه تو نخواستی بال من و تو بمونه پابر جا
من که موندم ولی از تو خبری پیدا نمیشه
یه روزی یه وقت یه جایی
چشم من می افته تو چشمهای تو
اما این همون خیاله که با من هست تا همیشه
نمی خوام که ناامیدی بشینه تو قلب خسته ام
چی دیدی خدا رو شاید بشی ماله من همیشه
روز موعود مطمئن باش که زیاد هم دور نیست
من کناره تو و تو مال منی تا به همیشه

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،
سرها در گریبان است .
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .
نگه جز پیش پا را دید، نتواند ،
که ره تاریک و لغزان است .
وگر دست محبت سوی کسی یازی ،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛
که سرما سخت سوزان است .
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین !
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...ای
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم.
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور.
منم، دشنام پس آفرینش، نغمه ی ناجور.
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم.
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد .
تگرگی نیست، مرگی نیست.
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده.
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای بلور آجین.
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه،
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است .
شعر زمستان از ترانه سرای بزرگ ایران:مهدی اخوان ثالث

صدایم کن
ای صدای تو شیشه ی شب را سنگ ویرانی
صدایم کن
ای صدای تو پرده ی شب را چنگ ویرانی
خوشا با صدای تو از خود گذشتن
صدایم کن
صدای تو خنجر
صدای تو سنگر
از این دام وحشت رهایم کن
بخوان آواز همیشه سبز رها شدن از شب بسته
که تا شکوفد گل های سرخ ترانه بر هر لب بسته
به جشن طلوع گل و نور و گندم
صدایم کن
در این فصل گلگون
در این باغ پرپر
برای شکفتن رهایم کن
ببین شب خون
به شهر گلگون
چگونه دشنه می بارد
بخواند تا بخوانم
سرود شکفتن
که شام خون ، سحر دارد
صدایم کن
ای صدای تو بانگ بیداری در دیار ما
صدایم کن
ای صدای تو شعر سرخ خشم تبار ما
خوشا با صدای تو از خود گذشتن
صدایم کن
صدایم کن

بیا ببین که مرگ هم حریف ما نمی شود
ببین که قامت من از حادثه تا نمی شود
تو نیستی خدای من ، من و تو هر دو بنده ایم
فریب سروری مخور ، بنده ، خدا نمی شود
هزار تیر حادثه کمین گرفته در کمان
ولی اگر نخواهد او یکی رها نمی شود
وعده ی خوشبختی و من ، به خواب مانده تا ابد
گناه زنده بودنم که بی جزا نمی شود
همیشه مرگ قصه ها مرثیه ساز نیست ، نیست
زوال آن همه صدا که بی صدا نمی شود
شعر از اردلان سر فراز

وقتی که عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود
تو آسمون آرزوت هزارتا بادبادک بود
تنگ بلوری دلت درست مث دل من
کلی لبش پریده بود همش پر ترک بود
وقتی که عاشقم شدی چیزی ازم نخواستی
توقعت فقط یه کم نوازش و کمک بود
چه روزا که با هم دیگه مسابقه می ذاشتیم
که رو گل کدوممون قایق شاپرک بود ؟
تقویم که از روزا گذشت دلم یه جوری لرزید
راستش دلم خونه ی تردید و هراس و شک بود
دیگه نه از تو خبری بود ، نه از آرزوهات
قحطی مژده و روزای خوش و قاصدک بود
یادم میاد روزی رو که هوا گرفته بود و
اشکای سرخ آسمون آروم و نم نمک بود
تو در جواب پرسشم فقط همینو گفتی
عاشقیمون یه بازی شاید ، یه الک دولک بود
نه باورم نمی شه که تو اینو گفته باشی
کسی که تا دیروز برام تو کل دنیا تک بود
قصه ی با تو بودن و می شه فقط یه جور گفت
کسی که رو زخمای قلب من مث نمک بود


بگویم از تو دلگیرم ولی باز تو را دیدم
و گفتم بی تو غمگینم..........
از جدا شدن نوشتي رو تن زخمي هر برگ
گريه کردم و نوشتم نازنينم يا تو يا مرگ
به تو گفتم باورم کن ميون اين همه ديوار
تو با خنده اي نوشتي هم قفس خدا نگهدار
بنويس مهلت موندن يه نفس بود
سهم من از همه دنيا يه قفس بود
بنويس که خيلي وقته واسه تو گريه نکردم
سر رو شونه هات نزاشتم مثل دستات سردِ سردم

..:: عاشقونه ::..

عشق يعني با تو خواندن از جنون
عشق يعني سوختنها از درون
عشق يعني سوختن تا ساختن
عشق يعني عقل و دين را باختن
عشق يعني دل تراشيدن ز گل
عشق يعني گم شدن در باغ دل
عشق يعني تو ملامت کن مرا
عشق يعني مي ستايم من تو را
عشق يعني در پي تو در به در
عشق يعني يک بيابان درد سر
عشق يعني با تو آغاز سفر
عشق يعني قلبي آماج خطر
عشق يعني تو بران از خود مرا
عشق يعني باز مي خوانم تو را
عشق يعني بگذري از آبرو
عشق يعني کلبه هاي آرزو
عشق يعني با تو گشتن هم کلام
عشق يعني انتظار يک سلام
عشق يعني دستهايي رو به دوست
عشق يعني مرگ در راهت نکوست
عشق يعني شاخه اي گل در سبد
عشق يعني دل سپردن تا ابد
عشق يعني سروهاي سربلند
عشق يعني خارها هم گل کنند
عشق يعني تو بسوزاني مرا
عشق يعني سايه بانم من تو را
عشق يعني بشکني قلب مرا
عشق يعني مي پرستم من تو را
عشق يعني آن نخستين حرفها
عشق يعني در ميان برفها
عشق يعني ياد آن روز نخست
عشق يعني هر چه در آن ياد توست
عشق يعني تک درختي در کوير
عشق يعني عاشقاني سر به زير
عشق يعني بگذري از هفت خان
عشق يعني آرش و تير و کمان


تو هم مادر اگر آن شوخ چشمیها نمی کردی
تو هم ای آتش شهوت شرر بر پا نمی کردی
کنون من هم به دنیا بی نشان بودم
پدر آنشب جنایت کرده ای شاید نمی دانی
به دنیایم هدایت کرده ای شاید نمی دانی
از این بابت خیانت کرده ای شاید نمی دانی.....
شايد آن روز كه سهراب نوشت :
تا شقايق هست زندگي بايد كرد
خبري از دل پر درد گل ياس نداشت
بايد اينجور نوشت :
هر گلي هم باشي چه شقايق
چه گل پيچك و ياس
زندگي اجبارست


در
كسي ديگر نمي كوبد در اين خانه متروك را كسي ديگر
نمي پرسد چرا تنهاي تنها يم و من چون شمع
مي سوزم و ديگر هيچ چيز از من نمي ماندو
من گريان و نالانم و من تنهاي تنهايم درون
كلبه خاموش خويش اما كسي حال
منه غمگين نمي پرسد.......

فاش مي گويم ....
بشنو و هيچ مپرس...
از ميان شما خواهم رفت...
جوري كه هرگز نبوده ام...
در ميان مه غليظ جاده هاي زندگي گم خواهم شد...
اين دنياي پر فريب با همه زيبايي هاي آن ارزانی شما!
و آنگاه!
دوست دارم هرگز اثري از من بر جاي نماند!
و هرگز نامي از من برده نشود!
فراموش شوم....

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی بر آنند که این مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش باز کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد